|
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 23:52 :: نويسنده : ℕazanin
می خواستم بگویم که از قضا دلیل اصلی گم شدنم همین میکی بود . اگر سعی نکرده بودم با آن تلفن های قلابی با او صحبت کنم الان اینجا نبودم . من چیزی به آن جونده بدهکار نبودم . دوباره بهش گفتم من فارسی حرف می زنم که می دانم آن پسر نمی فهمد . او خواهش کرد : (( حالا می شود یک بار امتحان کنی ؟ )) فقط برای اینکه از دستش خلاص شوم , رفتم طرف پسرک , و از او که بی مهابا گریه می کرد به فارسی پرسیدم : (( تو ایرانی هستی ؟ )) پسر یک لحظه گریه اش بند آمد , و بعد بلند ترین جیغی که از عهد تورات شنیده شده بود از حنجره اش خارج شد . نه تنها از عزیزانش جدا شده بود , بلکه توی یک برج بابل گیر افتاده بود . برای پسرک دلم می سوخت , ولی خوشحال بودم که حرفم ثابت شده . برگشتم طرف کتاب نقاشی , و دیگر اشتیاقی برای گریه نداشتم . چند صفحه رنگ کردم , بعد , ببین کی اومده , پدر هراسان و از نفس افتاده وارد شد . دوید و مرا بغل کرد و پرسید ایا گریه کرده ام ؟ جواب دادم : (( معلومه که نه )) گفت من درست وقتی گم شده بودم که گروه دو قسمت شده بود , بنابراین یک ساعتی گذشته بود تا متوجه غیبت من بشوند . او , همچنان نفس بریده , گفت فکر کرده من را دزدیده اند . رمز موفقیت در استفاده از فرصت ها است , و فهمیدم که الان وقتش است . پرسیدم : (( می شود برویم اسباب بازی فروشی ؟ )) جواب داد : (( تو جون بخواه )) آن روز دیزنی لند را زودتر ترک کردیم چون پدر زانوهایش لرزان تر از آن شده بود که بتواند ادامه دهد . حتی فکر کردن به دزدان دریای کارائیب هم حالش را بهتر نمی کرد . طبق معمول نیم ساعت توی پارکینگ دنبال ماشین مان گشتیم . خرید های عمده ام را محکم در آغوش گرفته بودم : دوتا بادکنک هلیومی _ چیزی که پدر همیشه هدر دادن پول می دانست و هیچ وقت برایم نخریده بود _ یک مداد نیم متری با تصاویری از دیزنی لند , مجموعه ی هفت کوتوله ی پلاستیکی کوچک با کیف مخصوص , و یک جامدادی وینی خرسه . به علاوه ازش خواسته بودم هفته ی بعد مرا به موزه ی مجسمه های مومی مووی لند ببرد . گفته بود : (( حتما . هر چی دخترم بخواهد )) . پدر در راه برگشت به خانه صحنه ی گم شدن را بازسازی کرد . پرسید : (( خب چطور شد که فهمیدی گم شدی ؟ )) جواب دادم : (( چون شماها را نمی دیدم )) ادامه داد : (( از کجا فهمیدی باید پیش کی بری ؟ )) (( دنبال کسی گشتم که کارمند آنجا باشد . )) (( خب از کجا فهمیدی که کارمند آنجا است و دزد بچه های گم شده نیست ؟ )) (( لباسش مثل شش نفر دیگر دور و برش بود و اسمش هم روی کارت سینه اش نوشته بود . )) (( هوم , کارت سینه , عجب بچه ی باهوشی )) می دانستم دارد به چه فکر می کند . به لطف میکی , من از بچه ای که نمی تواند شنا یاد بگیرد به یک بچه ی نابغه ارتقا یافته بودم . تعطیلات آخر هفته ی بعد , توی اسباب بازی فروشی موزه ی مووی لند بودم , و تصمیم سختی داشتم بین نقاب آفتابگیر , استخر بادی کوچک با علامت موزه , و کارت های بازی با عکس ستاره های سینما . بعد جمله ای جادویی از پدر شنیدم : (( چرا همه شان را نگیریم ؟ )) گفتم : (( این هم فکر بدی نیست )) و توی دل آرزو کردم سخاوتش در خرید چیزهای بی فایده , زودگذر نباشد . از اسباب بازی فروشی که بیرون می آمدیم پدر دستم را محکم گرفته بود , مثل آن روز من که خریدهایم را با دست دیگرم بغل کرده بودم , از نقش جدیدم به عنوان بچه ی عزیز دردانه کیف می کردم . شاید واقعا چیزی به آن جونده بدهکار بودم. نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |